تبليغاتX
ميم.ميم - پادشاه فصلها پائیز *
 
نقاش هستی را بگو رنگ زرد بپاشد به در و دیوار شهر و برگها را به باد برقصاند که ماه جنون رسیده است.
نخالگان جهان ٬ همانها که عالم و آدم به دیوانگی متهمشان می کنند ٬ این ماه را در معیت پادشاهشان ٬حکمرانی می کنند. باشد که رستگار شوند...
 
تابستان رفت
 
این ماه من است . حالا هرچه می خواهند بگویند.
این ماه هرچه دلم بخواهد ٬ فروگذار نمی کنم. در قید و بند هیچ چیز نمی مانم ٬ کار و بار بماند برای باقی سال . این ماه و شبهایش تمام لذت من از دنیاست.
دلم بخواهد آنقدر پیاده می روم تا پاهایم تاول بزنند و شبها لذت ترکاندنشان را درک کنم !
به سرم بزند آواز بخوانم ٬ می خوانم هر کجا که باشد . هوس کنم ٬ خاطرات را یکی یکی از گنجه بیرون می کشم و مرورشان می کنم.
زیر باران می دوم . مثل باران ندیده ها دهان باز می کنم تا قطره قطره قورتشان دهم .
جلوی همان ماهی فروشی تجریش می نشینم روی زمین و بساط کاغذ و قلم پهن می کنم.
دیوان سهراب را یکبار دیگر از بر می کنم . به نجوا "بهترین چیز را رسیدن به نگاهی می دانم که از حادثه ی عشق تر شده است" و شبها بی محابا به خودم می لرزم و گریه می کنم !
روی پارچه ی سفید و سیاهم رج به رج ٬ شعر می نویسم و آب دماغم را می مالم به تار و پودش.
روی دیوار های شهر می خزم و برای خلق الله صدای مارمولک در می آورم که بخندند ٬ که بخندم .
کاش همه ی سال مهر بود و هیچ نبود جز مهر.
 
چند روز مانده است تا آخرین نفسهای توهم کودکی ام . تا مردنش یا مردنم !
از هفت سالگی رهایم نکرده.گاهی اوقات آنقدر رنگ واقعیت به خود گرفته که زندگی را به وقوعش محدود کرده ام و گاه آنقدر به تخیل نزدیک شده که به خودم و توهم بزرگم خندیده ام.
 
هرچه بود دارد تمام می شود . هنوز هم مانده ام که توهم است یا حقیقتی که بالاخره جان می گیرد.
باید این چند روز را هم دندان به جگر بگذارم.
 
مهر ٬ برج تمام جنونهای شبانه است ٬ نخ تسبیحی است که متولدان دیوانه اش را دانه به دانه ذکر می کند.
ساکنان برج مهر !  پادشاه برایتان - به رسم تفقد - تاج از سر برداشته است . عقلها را ببوسید و بگذارید روی تاقچه . این ماه را به سبک خودتان زندگی کنید . باشد که رستگار شویم !
 
 
*نام شعري از ميم.اميد
 
 
نوشته شده توسط ميم ميم در یکشنبه 1 مهر1386 |